X
تبلیغات
رایتل

EXPOSED

راز این حلقه‌ی.......

  

شانتال آمد و حلقه‌یی را که خریده بود نشانم داد و گفت «برای من کوچیکه . ببین اگه اندازه‌ت می‌شه تو برش دار» 

حلقه را که دستم انداختم همه‌ی حس‌های نوستالوژیک دنیا انگاری که آمد سراغم....
 

از هفده آگوست دوهزار و هفت به این طرف هیچ‌گاه حلقه دستم نبوده . انگشتری گاه‌گداری برای مراسم‌های مختلفی که می‌رفته‌ام شاید انداخته باشم . ولی حلقه هرگز..... این یکی دقیقن حلقه است . مشابه همانی که داشتم . فقط این یکی نگین‌هایش مروارید است و آنی که من داشتم -یعنی هنوز هم دارمش . فقط یک گوشه‌یی نشسته و دارد برای خودش خاک می‌خورد- آن نگین‌هایش برلیان بود .  

حس غریبی بود . هست . انگشترها به دستم می‌نشستند و با دستم یکی می‌شدند همیشه . این یک دانه حلقه اما . وزن دارد انگاری . حسش می‌کنم دایم . یک چیزی روی انگشتم بالا و پایین می‌رود هی انگار و من هی در دلم می‌خوانم:  

 

 

وای   

وای این حلقه که در چهره‌ی او
این همه تابش و رخشندگی است 

حلقه‌ی بردگی و
بندگی است.....*
 

 

 

* حلقه / اسیر / فروغ